۱۳۸۸ دی ۲۸, دوشنبه

برف



یه بهانه ی خوب برای شروع پیدا کردم. برف! برفی که چیزی حدود 1 ماهه می بینیم، گاهی کم و گاهی زیاد. همیشه دوست داشتم جای سرد زندگی کنم و از گرما متنفر بودم. می گفتم آدم سردش بشه لباس می پوشه ولی وقتی گرمت می شه دیگه پوست تنت رو که نمی تونی بکنی. آره، می دونم، خیلی حرف بی خودیه. البته تا قبل از اینکه بیام اینجا اینو فهمیده بودم. یعنی راستش وقتی متوجه ی این داستان شدم که یاد گرفتم در هر جا و هر هوا و هر موقعیتی باید زندگی کنم و از موقعیتم لذت ببرم. الان گاهی دلم می خواد اونقدر گرمم بشه که عرق از سر و روم بریزه. دیروز داشتم به این فکر می کردم که الان حدود 2 هفته است که آفتاب رو ندیدم. بعد یاد این افتادم که بعضی از آدم ها مدت هاست که حتما آسمون رو هم ندیدن و خجالت کشیدم.